تبليغاتX
شعرهاي بي مخاطب - خيال پرواز
نوشته های من

سايه هاي خيال


پشت پرچين نگاه جولان ميدهد


كسي ان سو تر


ناقوس سفر را


در جان جاده ها ميزند


و جز تو كسي نيست


سوار گرد جاده ها


براي با تو بودن


از جاده ها گذشتن افسانه است


شهري كه تو رفتي


پشت كوه هاي محال است


و من مانده...


خسته از راه وبي راه


سپردم دل را دست سايه هاي خيال


باشد قرار ما 


آنسوي محال


شايد ...


روزي بال خسته خيال


رسد به دروازه شهر تو


وتو


خوب قصه تلخ زندگي من 


اگر روزي گدايي براي عشق تو امد


از در نران


كه خسته ي راه است 


مي ترسم بميرد


والتماس داشتن عشق تو در چشمانش يخ بزند
                                                   غروب
+ نوشته شده در  86/11/09ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط غروب  |