تبليغاتX
شعرهاي بي مخاطب - گمشده
نوشته های من

ياد وهم انگيزجدايي


 

از ميان برگ هاي خاطرات


 

لحظه اي سرخ ميكند


 

بوم سفيد چشم خسته اي را


 

چه خيالي كه دفن شد


 

زير آوار زمان


 

وچه ارزو هايي كه بوي تعفن تيك تاك ساعت را گرفت
 

و كسي حتي در خلوت خود


 

حس تكرار شدن را درك نكرد


 

وزمان


 

اكنون ارامگاهي است


 

پر از ارزوها و خيالات من


 

كسي نمي داند


 

فردا را


 

شايد بر روي همين گور خويش


 

بر تخت خوشبختي تكيه زنم


 

ولي من اهل اين روزگار نيستم


 

ميروم...


 

و ان دم كه شنهاي زمان از گلوي ساعت زندگي مي ريزد


 

من به دنبال گمشده ي خويش


 

خنجر بر سياهي شب ميزنم


 

تا روزي ديگر را خون غروب ريزم


 

و تشنه به رفتن


 

ميروم...


غروب

+ نوشته شده در  86/11/09ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط غروب  |