دیشب باران بارید
وگونه های پنجره از رفتن مسافر خیس شد
گلدانها اخم کردند
و باران ندانسته به رسم نوازش شاخه شان شکست
مسافر . رنگ باران رفت
بی التماس چتری
با بدرقه علف های سمج روییده لای سنگ فرش
که تقدیرشان شاید!؟
به تفریح دست کودکی آنجا کاشته بود...
رفت....
بغض نم گرفته ی او
پی هر رعدی
صاعقه ای و غرش ابری
ساده می شکست
اشکهایش زیر دست نوازشگر باران گم می شد
وشانه هایش
در التماس دستی که نبود
وکسی که نیامد
آرام لرزید...
ومسافر همچنان پی انکه نیافته
گم کرده بود.
رفت..........
غروب