كسي مي گويد
عجب روزگاري!
و من گنگ
قدم بر باغ خيال مي گذارم
ودر ميان برگ هاي پاييزي ارزوهايم
بوي كهنه و نم خورده بهار را مي بويم
و به بلندي تمام غصه هايم
آه بلندي مي كشم
در خت پير بر قامت خميده ابرو هايم پوز خند ميزند
و من ميدانم كه او نيز آرزوي بهار ديگر ميكند
لحظه اي ديگر
ناگاه از رخت خواب افكارم بر مي خيزم
همه جا را برف سفيد كرده
و در خت هنوز اخرين برگ ارزو در دست مرده
ريه هايم را پر از سردي مرگ ميكنم
و به اميد لحظه هاي مانده از عمرم لبخند ميزنم
غروب
+
نوشته شده در
86/12/29ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط غروب
|