تبليغاتX
شعرهاي بي مخاطب
نوشته های من

سايه هاي خيال


پشت پرچين نگاه جولان ميدهد


كسي ان سو تر


ناقوس سفر را


در جان جاده ها ميزند


و جز تو كسي نيست


سوار گرد جاده ها


براي با تو بودن


از جاده ها گذشتن افسانه است


شهري كه تو رفتي


پشت كوه هاي محال است


و من مانده...


خسته از راه وبي راه


سپردم دل را دست سايه هاي خيال


باشد قرار ما 


آنسوي محال


شايد ...


روزي بال خسته خيال


رسد به دروازه شهر تو


وتو


خوب قصه تلخ زندگي من 


اگر روزي گدايي براي عشق تو امد


از در نران


كه خسته ي راه است 


مي ترسم بميرد


والتماس داشتن عشق تو در چشمانش يخ بزند
                                                   غروب
+ نوشته شده در  86/11/09ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط غروب  | 

ياد وهم انگيزجدايي


 

از ميان برگ هاي خاطرات


 

لحظه اي سرخ ميكند


 

بوم سفيد چشم خسته اي را


 

چه خيالي كه دفن شد


 

زير آوار زمان


 

وچه ارزو هايي كه بوي تعفن تيك تاك ساعت را گرفت
 

و كسي حتي در خلوت خود


 

حس تكرار شدن را درك نكرد


 

وزمان


 

اكنون ارامگاهي است


 

پر از ارزوها و خيالات من


 

كسي نمي داند


 

فردا را


 

شايد بر روي همين گور خويش


 

بر تخت خوشبختي تكيه زنم


 

ولي من اهل اين روزگار نيستم


 

ميروم...


 

و ان دم كه شنهاي زمان از گلوي ساعت زندگي مي ريزد


 

من به دنبال گمشده ي خويش


 

خنجر بر سياهي شب ميزنم


 

تا روزي ديگر را خون غروب ريزم


 

و تشنه به رفتن


 

ميروم...


غروب

+ نوشته شده در  86/11/09ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط غروب  |