و سیاهی شب در تن شهر خواب آلود جاری است
فکری نمی تراود
کلمه ای بر ذهن بی اختیارم
لحظه ای چون برق
می نشیند و میگذرد
ولبم تشنه ی گفتن ان
طعم خام سکوت را مزه میکند
واز سردی ان بی اختیار یخ میزند
شاید سکوت اختیار کند بهتر است
اینجا دیگر چگونه جایی است
نه فکر راهی میرود
نه چشم به سوسوی چراغی
مانده ام فردا را چه کنم که دی دیروز نگرانش بودم
وروز دگر را که هنوز
توی صندوقچه زمان
در انتظار کهنه سدن لمیده
راستی نگفتم روزها چه تکراری ایست
تا می اید روزی ما تکراری نباشیم
وقت رفتن است
کوله بارت را چه کردی؟
اماده است؟
فردا که خورشید پیکر کوه را
در خون خویش غلطید باید برویم
چه تمنای بی عدلی
فردا بروم؟
غروب