دیشب باران بارید
وگونه های پنجره از رفتن مسافر خیس شد
گلدانها اخم کردند
و باران ندانسته به رسم نوازش شاخه شان شکست
مسافر . رنگ باران رفت
بی التماس چتری
با بدرقه علف های سمج روییده لای سنگ فرش
که تقدیرشان شاید!؟
به تفریح دست کودکی آنجا کاشته بود...
رفت....
بغض نم گرفته ی او
پی هر رعدی
صاعقه ای و غرش ابری
ساده می شکست
اشکهایش زیر دست نوازشگر باران گم می شد
وشانه هایش
در التماس دستی که نبود
وکسی که نیامد
آرام لرزید...
ومسافر همچنان پی انکه نیافته
گم کرده بود.
رفت..........
غروب
روزگاری ایست مانده ام ...!
چه بنویسم...
از تلخی لحظه هایم؟!
ونخواستم وخواستنی هم نبود!
که لهظه های شیرینت را با آن تلخ کنم.
کسی که ندارد نمی بخشد
از بخل او نیست نمی تواند
ومن در میان این دیوارهای سرد
که پنجره اش رو به هیچ است
از غروب چه نقشی بنویسم
واز آن خورشید که برای رسیدن به پنجره ما وقت نمی کند
تنها دستی تکان میدهد ومی گذرد.
من هنوز دراین سکوت غم گرفته خویش
مانده ام...
چه بنویسم...!
و از زندان خویش که تنها پناه من است
از غولان سرمای کویر
که امده اند
درختان پیر قامت را به دشمنی نوازش میکنند!
وگاه از میان دَرز نگاه پنجره
بر وجود کِرخ من می نشینند
و دستانم را از نوشتن آخرین کلام باز میدارند
تا چند ثانیه سکوت بر آخرین سطر بنشیند
.............................................................!
غروب