چه می شود گل رااسوه عشق بدانیم
خاری که اویخته در سینه ی گل بدانیم
خار عاشق است گر چه زیبا نیست
گل می فهمدش عاشقی ادعا نیست
***************
انتظار
تا کی در این پرده ی احساس دل سوخته باشیم
باز آ که در دل زخمها از دوری تو نهفته داریم
شرم است درد دل با بیگانه و ناکس بگویم
بازآ که طبیب توئی و دوا تو درد خود باتو بگویم
غروب
MJM
بخش که شما را تو خطاب کردم
نرنجی از حرفام اخر در نوشتن ساده ترم
بگذریم من در عاشقانه نوشتن هنوز کلاس اولم
می دونی این روزا این حرفا خریدار ندارن
همه باغا اسیر سیم خار دارن
حیاط خونه ها باغچه ندارن
بچه ها دیگه حوس چیدن سیبا رو ندارن
کوچه برای هر عابری بوی غربت می آرن
مسافرا به غصه شفر عادت دارن
شاعرا دیگه حس نوشتن ندارن
توی روزگار کاغذی غصه ها بی شمارن
عاشقا به هم حس دل سپردن ندارن
سر قرار همدیگر رو چشم انتظار می زارن
حرفا همش فریب ودروغن
دلا برا یه ذره صداقت هلاکن
شمع ها بی پروانه تا سحر می سوزن
پروانه ها اسیر پنجره های بسته می شن
ادما برای دیدن هم گل ارزو میکارن
غنچه ها گل نزده پژمرده میشن
گفتم این حرفا روفکر نکنی همه عاشقا بی وفا میشن
یا وقتی میرن سفر همدیگر رو فراموش میکنن
همه این حرفا رو گفتم که چشات بدونن
توی این دنیای بود ونبود تویی دلیل بودن من
تقدیم به آنکه
دلیل بودن من است
بر خواستم
وبه نماز ایستادم
خدای را در میان برگهای تر نمازم جستم
طلوع صادق دمید
بیدار بودم
کلاغی بر سر دیوار نشست
نگاهی کرد وگفت:
باز دیر شد
نمازت قضا رفت؟!!!
با نگاهم فریاد زدم:
خاموش!!!
او فهمید
من نمازم را با تکبیر اولین موذن خوانده ام
زود از سر دیوار پر زد و رفت از دیده ام