بیدار شدم در رویا بودم یا که کابوس؟!!!!!!
تنم رنجور است...
پر زخم...
کوبیده ام خود را در قفس
زنجیرها در اندام من است!!!
سکوت...
وسکوت ورق می خورد
در تن سیاه شب
و من هنوز اشفته تر
نیمه شب است می نویسم
نیمه تاریک است اتاقم
بگیرید دستم به دعایی
میان شیطان ها بنشسته ام
حیاط پرازشیطان است
اسمان سیاه وکبود است
سیاه است از کابوس دفتر افکارم
می لرزد تنم...
صدایِِِ غل ها را می شنوم
در دست وپای من است
مرغ همسایه اذان می خواند
تکبیر ها را محکمتر می گوید
نمی دانم چرا ؟؟!!
چشمانم امان نوشتن نمی دهد
او هم از کابوس شوریده حالش
حیاط خالی است شیطان ها رفته اند
اما هنوز دست وپایم بسته اند
تنم هنوز سیر زخم است
کابوسها با من سر جنگ بسته اند
بگیرید دستم
به دعایی
بشنوید از عمق این سکوت فریادمرا
بگشایید دستم را پایم را......
غروب
فریادی سرد وخاموش
می زندچنگ بر پرده سیاه زمانه
خنده وحشی درد بی نشانی
نگاه بی معنی عابران
نمی فهمندانچه را که می خوانم
در فکر دور میریزم همه اینها را
چه سود وقتی نمی شود گفت:
درد دل خود را
نه به ائینه نه به دیوار
چه سود وقتی نمی شود گریست
یا که وقتی گریه کنی بخندند به تو
چه سود اصلا گاهی زندگی را
که می شویم غوطه در ثروت شیرین
نمی دانی چه زشت است
با ثروت شیرین زندگی را تلخ کردن
اخر چه می شود حاصل
داشتن ونبخشیدن
یا در این دنیای پر درد
مرحمی داشتن و نبستن
یا خونی را که می تپد در چشم
اشک شوق نساختن
نمی دانم چرا؟وقتی می توانیم چتری برای هم باشیم
از رفتن به زیر باران می ترسیم
چرا وقتی بهار است
سراغ گل را می گیریم
چرا؟وقتی قامت سرو خم می شود
حالش را نمی پرسیم
نمی دانم چرا؟وقتی شاعری را می فهمیم
که دیر زمانی ایست رفته است
کاش می دانستم چرا؟وقتی پر اندوه ودردیم
خدا را می پرستیم
کاش می شد همه حرفم را دردم را
از کسی می پرسیدم
کاش می شد محاکمه کنیم ثروت را
اری انگاه می فهمیدیم جواب چرا ها را
غروب
بر گونه های زیبایت
سیلی می شود از محبت
جاری بر دل سیاه شب
دستهایت را می فشارم
می تر سم
ثانیه ها
میروند باد پا
رسیده اندبه هم عقربه های ساعت
وقت دل بریدن از هم است
ان شب انجا آسمان بارید؟
اینجا اسمان که اخم کردن هم بلد نبود
گریست!!!
آرام و بی صدا گریست.
ناودان نالید
هم صدای او زمین شد
بالای دیوار خیستر شد
یاد حرفی افتادم
هر که اسمانی تر
گونه هایش خیس تر
مثل تو وقتی احساس در دلت پیچید
گونه هایت کوچه بی صدای اشک شد
هق هق در گلویت شکست
بغض من کبود تر شد
اسمان بی ریا فریاد زد
دیوار سر تا پا خیس باران شد
بغضم فرو ریخت
دستهایم کوتاهتر شد
نتوانستم بگیرم دستهایت را
چشمانم خیس اشک شد
تقدیم به دوست عزیزم
عادل
تولد روزی دیگر از غربت
۳:۴۵:۵۹
آنچه تکرار شد بر لبم تر بود
جز گونه های ایوان همه جا خیس آسمان بود