زمزمه ی قران
و ذهن من ازکلمات مشوش پر
گاه می دوزم لحافی از حرفهای دل
وبر روی کرسی زبانم پهن میکنم
گاه ذغالهایی خام
از جنس اندوه
فکرم را میکند مسموم
یکباره پنجره سخن باز میکنم
نسیم محبت می پیچد:
در تار وپودم
کسی میگوید:سلام!!!
اه یادم افتاد
او همسایه افکار من است
سلام!!!
یادم باشد کتری ادراک را بجوشانم
بر روی اجاق روزگارم
و صبحانه ای شیرین بخورم
در ایوان زندگی ام
با نان پر برکت پند پدرم
وعسل شیرین اندرز مادرم
باید زود برخیزم
زندگی دوباره زودتراز من
منتظر من است دم در نگاهم
تقدیم به سایبان مهربان زندگی ام
پدر و مادرم
غروب