می خوانددر کوچه صدای چرخ گاری
می رود ....
می شودگم در سکوت کوچه تنهایی من
می نشیندلب دیوارکبوتری
می زندسنگ به اوکودکی
می شکندسکوت اتاقم را ...
صدای شکستن بال کبوتر
می خندندکودک
من غمگین
کبوتر هراسان
صدای گاری چی می اید...
انگار سیب می فروشد
کودک به هوای گرفتن سیب
می فروشد کبوتر را به من
کودک دلشاد
من خوشحال
کبوتر غمگین
من بال کبوتر را می بندم
در دل نمی فروشم ازادی اش را
نه به یک سیب نه به یک دنیا
کبوتر می شود ازاد
من دو باره می شوم تنها
می شکند سکوت اتاقم را ...
این بار صدای پرواز کبوتر
غروب
در سکوت نوشین زهر الود
از اشنایی ها دور افتاده ام
بی توای دوست دردچشمانم راکه خواهدزدود
یاد توخوش دوستم،یاورم!
تو بهتر میدانی:
دردی راکه نمی دانند این مردم
دست نگاهی بلند کن....
ان سویی که خورشید طلوع می کند
من هر روز غروب می کنم
نوشته هایت را می خوانم
از میان برگهای خاطراتم
ونگاهت را
خنده ات را
از دور از غربت می نگارم در خیالم
و ارام می خوانم نام تو را
دوست من....
انکه حرف دلم را
می فهمد
برای تسکین دردهایم با من
می خندد
و گاهی در پس دیوار غصه ها تنها
می گرید
تقدیم به رفیق شادی و غصه هایم
یاور قلی زاده
مردابی نشسته در سینه دشت
گاه میزند در چهره او
چینهایی نسیم چیره دست
خوابش را اسان می شکند
رقص دیوانه وارعلفهای هرز
مرداب خو گرفته
با سکوت سنگین دشت
در جایی نزدیک
نزدیکتر از نگاه
جولان می دهد تنهایی
در گوشه ای میان جمع
نشسته ام همچون سایه سیاهی
مرگ در پس نفسها
می خواند مرا!!!
من می خندم و مرگ:
بهت زده مینگرد مرا!!!
من ومرداب هم خونیم
شاید نسلمان برسد به هم در شط تنهایی
هر دو در هراسیم
من از شب سیاه،او از خشکسالی
ما هر دو در غفلت دوستان می میریم
او مدفون زیر ساختمان محیط زیست
من در زیر اوار سایه ی دیوار های سیمانی
واکنون سالهاست من ومرداب
در اغوش هم بی صدا خفته ایم
غروب