که وقتی دیدمت یک بار بگویی سلام
یک بار حرف دل با کسی نگفتم
که وقتی بیایی حرف دل با تو بگویم
یک عمر سفر نکردم
که وقتی بیایی همسفر تو باشم
یک عمر پیمان دل شکستم
که وقتی بیایی هم پیمان تو باشم
یک عمر به شمع غصه سوختم
که وقتی امدی بدانی ازسوختن به شمع رخت نمیهراسم
یک عمر در کوره جان گداختم
که وقتی بیایی از عشق تو زندگی بسازم
یک عمر دعا کردم
که وقتی بیایی تا همیشه باشی کنارم
غروب
گفتی چه گلی ؟
گفتم شقایقی
گفتی تو هم برام باش نیلوفرابی
گفتم چرا؟
گفتی تو دیوانه ای!
می دونم تو راست گفته بودی
من دل رو باخته بودم به سادگی
عشقم و رواب ساخته بودم مثل نیلوفرای ابی
نه خونه ای،نه باغچه ای
میون برکه زندگی عمری شدم زندونی
تنم می لرزه با هر موج ونسیمی
ببین چه حالی داره گل نیلوفری نوشته اینو بدونی
زنده ام،تاشقایق هست زندگی بایدکردوتو ان شقایقمی
غروب
من انم که به حال پروانه دلش سوخته
اری من ان پروانه ام
که بی شمع رخت به سوسوی چراغی چشم دوخته
من ان عاشقم که شب زیر دین نورماه می نویسه
من انم که بی هدف سر به کوچه ها می زاره
اری من ان دیوانه ام
که میگن تو هفت اسمون نداره یک ستاره
من ان عاشقم که حرف سفرتو دلش غصه می باره
من انم که روزای غربت رو می شماره
اری من ان مسافرم
که می ره بی انکه کسی چشم انتظارش باشه
من ان عاشقم که غصه مغلوبش میکنه
من انم که اشک چشماشو سرخ کرده
اری من ان غروبم
که سپاه سرخش را سیاهی شب به زانو در اورده
غروب