تبليغاتX
شعرهاي بي مخاطب
نوشته های من
تو مثل اون مسافری

که می رسه شبی به غربت

دل گرفته بغض کرده اسمون گریه میکنه برایش

من مثل اون قناری

که شدم تو قفس از روز رفتن تو بی عادت

غم گرفته گریسته ام بی صدا

تو مثل رقص سایه ها

می شود یکباره پنهان تو سیاهی شب

من مثل یه تشنه پی اب

که دل می سپارم دل به سراب

تو مثل کوچ بی خبر

که می رود از دیار اشنایم

رسم وداع شکسته پی غروب درپیچ جاده میشود پنهان

من مثل اون پرنده ی بال شکسته

که بی پناه اسیر برف و بارون میشه

و ان منم که چشم به پیچ جاده جان می سپارم بی صدا

                                          غروب

                                          

+ نوشته شده در  84/06/13ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط غروب  | 

شعرای بی مقدمه رو دوست دارم

حرف دل با تو گفتن رو دوست دارم

اومدن بی هدف تو رو دیدن و دوست دارم

میدونی باتو دوست داشتن رویه جوری عادت دارم

شب که میشه ستاره ها رو میشمارم

چشم تو ستاره ی تو پلکهامو هم می زارم

وقتی می خوام نگاه تورو دیوار دلم قاب کنم

سیاه شبام و پیش رنگ چشمات کم میارم

میان تمام عاشقا من از همه عاشق ترم

چه کنم از عشق تو هر چی بگم باز حرف کم میارم

                                   غروب

 

+ نوشته شده در  84/06/13ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط غروب  | 

رهایم کن پاییز را لمس کنم

روی برگ سپید زمستان طرح شکسته تنم را نقش کنم

بگذار تا تازیانه زند مرا خزان

رسم پاییز اگر این است بگذار زرد شود نگاه من

در این اشفته بازار زندگی اتش حراجم زن

دست تقدیر سپار ورسوای جهانم کن

هزار چرخ تا افتادن خواهم خورد من که مست دردم

قسمت مااگررفتن است ازسرشاخه به زیربرف مردن نهراسم

می دانم که زین پس با پاییز سر شود عمرم

بگذر از من رهایم کن تا پاییز را لمس کند وجودم

                                                غروب

 

+ نوشته شده در  84/06/12ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط غروب  | 

امروز دل هوای نوشتن کرد

قلمی زد.....

ورقی سیاه وزخمی کرد

امروز بغض هوای باریدن کرد

چشم سرخم تر کرد

زخم کهنه ام تازه کرد

می خواستم بیام نمی دانستم کجا

کاش می دانستم کجایی بیام انجا

ساخته ام در افکارم قصر زیبایت را

کاش می شد بیام وگدایی کنم عشقت را

نمی دانی اگر تو باشی کنارم سبز می شوم تا اوج رویا

می کنم زمان را در خواب تا نرسد با تو بودن به انتها

اه اگر تو بودی پیشم

به  خورشید می گفتم غروب کنه تا نکنه به تو حسودی

به ماه میگفتم تا از تو کنه نور شبا رو گدایی

ستاره ها رو می چیدم از اسمون

می ریختم تو چشمات تا از تنهایی در بیان

به گلها می گفتم بیان پای حرفات بشینن

توی هوای گرم نفسهات غنچه کنن

اه اگر تو بودی پیشم

من رویاهامو رنگ حقیقت میزدم

دوباره من در فکر خیالی کردم

با یه دنیا غصه به اهی فروختم.....

                 تقدیم به انکه برای دیدنش

                          رویا میبافم

                             غروب

+ نوشته شده در  84/06/12ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط غروب  |