من گفتم می شود فرهادشدودل کوه شکافت
من فرهادشدم افسوس.....
دریای غصه چشمانت غریقی چون یونس می خواست
گفتی عشقت دیوانگی می خواهد
من گفتم می شود مجنون شدورسوای کوچه ها گشت
من مجنون شدم افسوس.....
عشق تومجنون نمی خواست صبوری چوایوب میخواست
غروب
ابر غم درهم وبغض در گلویم
عجب غمیست امروزبرایم
توناچار رفتنی ومن مجبور ماندنم
از رفتن تو در دل هوای دیوانگی دارم
نگو که زنجیربستن نداری من که هوای ماندن ندارم
می دانم روزی می ایی سراغم
اما صد افسوس که نیابی نشانم
من رفته ام ان روز وازهمه تنهاترینم
غروب
نه انكه سايه از سر هم گرفته با هم بيگانه باشيم
بيا تا در قرن سكوت شاعر ديوانه باشيم
در عزاي شاعر اب شبي داغ ديده باشيم
بيا رفتن گلها ز باغ راباهم نظاره باشيم
جام عشق زفلك گرفتهبه هم دلداده باشيم
بياتادر اخرين غروب بهار كنار هم باشيم
نازنين شايد بهار ديگر كنار هم نباشيم
كاش پايبند قولي كه داديم به هم باشيم
در كوچه هاي غربت براي هم سايه باشيم
با عشق تقديم
غروب