سايه هاي خيال
پشت پرچين نگاه جولان ميدهد
كسي ان سو تر
ناقوس سفر را
در جان جاده ها ميزند
و جز تو كسي نيست
سوار گرد جاده ها
براي با تو بودن
از جاده ها گذشتن افسانه است
شهري كه تو رفتي
پشت كوه هاي محال است
و من مانده...
خسته از راه وبي راه
سپردم دل را دست سايه هاي خيال
باشد قرار ما
آنسوي محال
شايد ...
روزي بال خسته خيال
رسد به دروازه شهر تو
وتو
خوب قصه تلخ زندگي من
اگر روزي گدايي براي عشق تو امد
از در نران
كه خسته ي راه است
مي ترسم بميرد
ياد وهم انگيزجدايي
از ميان برگ هاي خاطرات
لحظه اي سرخ ميكند
بوم سفيد چشم خسته اي را
چه خيالي كه دفن شد
زير آوار زمان
وچه ارزو هايي كه بوي تعفن تيك تاك ساعت را گرفت
و كسي حتي در خلوت خود
حس تكرار شدن را درك نكرد
وزمان
اكنون ارامگاهي است
پر از ارزوها و خيالات من
كسي نمي داند
فردا را
شايد بر روي همين گور خويش
بر تخت خوشبختي تكيه زنم
ولي من اهل اين روزگار نيستم
ميروم...
و ان دم كه شنهاي زمان از گلوي ساعت زندگي مي ريزد
من به دنبال گمشده ي خويش
خنجر بر سياهي شب ميزنم
تا روزي ديگر را خون غروب ريزم
و تشنه به رفتن
ميروم...
غروب
و سیاهی شب در تن شهر خواب آلود جاری است
فکری نمی تراود
کلمه ای بر ذهن بی اختیارم
لحظه ای چون برق
می نشیند و میگذرد
ولبم تشنه ی گفتن ان
طعم خام سکوت را مزه میکند
واز سردی ان بی اختیار یخ میزند
شاید سکوت اختیار کند بهتر است
اینجا دیگر چگونه جایی است
نه فکر راهی میرود
نه چشم به سوسوی چراغی
مانده ام فردا را چه کنم که دی دیروز نگرانش بودم
وروز دگر را که هنوز
توی صندوقچه زمان
در انتظار کهنه سدن لمیده
راستی نگفتم روزها چه تکراری ایست
تا می اید روزی ما تکراری نباشیم
وقت رفتن است
کوله بارت را چه کردی؟
اماده است؟
فردا که خورشید پیکر کوه را
در خون خویش غلطید باید برویم
چه تمنای بی عدلی
فردا بروم؟
غروب
چگونه باید تجسم کرد تورا
نمی دانم...
نمی دانم
در این کوچه افکارم
که در انتهای ان نوری می خواند مرا
در فکرم باید گذشت
از این تاریکی کوچه ها
نمی دانم...
نمی دانم
خوشحالم که هنوز آن نور هست
باید راهی بجویم
کوچه را طی می کنم عزیز دلها
عشق تو هست با من
می رسم روزی به انتها
می دانم...
می دانم
عشقی که صاحبش تو باشی
نمی گذارد در افتم به چاهی
می دانم...
می دانم
گرچه کوچه نرسیده به آخر
ولی پر از امیدم...
پر از امیدم
تقدیم به حضور مبارک آقا امام زمان(ع)
غروب
دیشب باران بارید
وگونه های پنجره از رفتن مسافر خیس شد
گلدانها اخم کردند
و باران ندانسته به رسم نوازش شاخه شان شکست
مسافر . رنگ باران رفت
بی التماس چتری
با بدرقه علف های سمج روییده لای سنگ فرش
که تقدیرشان شاید!؟
به تفریح دست کودکی آنجا کاشته بود...
رفت....
بغض نم گرفته ی او
پی هر رعدی
صاعقه ای و غرش ابری
ساده می شکست
اشکهایش زیر دست نوازشگر باران گم می شد
وشانه هایش
در التماس دستی که نبود
وکسی که نیامد
آرام لرزید...
ومسافر همچنان پی انکه نیافته
گم کرده بود.
رفت..........
غروب
روزگاری ایست مانده ام ...!
چه بنویسم...
از تلخی لحظه هایم؟!
ونخواستم وخواستنی هم نبود!
که لهظه های شیرینت را با آن تلخ کنم.
کسی که ندارد نمی بخشد
از بخل او نیست نمی تواند
ومن در میان این دیوارهای سرد
که پنجره اش رو به هیچ است
از غروب چه نقشی بنویسم
واز آن خورشید که برای رسیدن به پنجره ما وقت نمی کند
تنها دستی تکان میدهد ومی گذرد.
من هنوز دراین سکوت غم گرفته خویش
مانده ام...
چه بنویسم...!
و از زندان خویش که تنها پناه من است
از غولان سرمای کویر
که امده اند
درختان پیر قامت را به دشمنی نوازش میکنند!
وگاه از میان دَرز نگاه پنجره
بر وجود کِرخ من می نشینند
و دستانم را از نوشتن آخرین کلام باز میدارند
تا چند ثانیه سکوت بر آخرین سطر بنشیند
.............................................................!
غروب
طراوت زندگی از تو دارد دل من
رنگ خوش عشق از تو دارد دل من
هر چه باشدمرا سهم ازاین دنیا
به یک خال نگار تو همه بخشد دل من
گرچه خاموش وسیاه است روزگارم
به شمع رخت روشن خانه کند دل من
شبی چنین آسوده با یاد تو سر شد
بی تو با روز سیاهش چه کند دل من
کم است صبر دل عاشق دمی دریاب
ترسم از جنون رو به صحرا کند دل من
دراین ویرانهءدل نرنجان این خسته را
از دولت عشقت نظری آباد کند دل من
شب نشینان ازغروب ماه همه خفتند
ان یار که ماه درچشم اوست ندید دل من
غروب
mjm
شب فرا میرسد
غروب میبازد
غمی افزونتر سنگینی میکند
نوری نمی بارد
ماه با آسمان قهر است
شب محکوم دلبستگی به ماه است
روی خاک شب نشینی مینویسد
و به پای شمع به رسم هم نشینی آب می شود
گر شب ما به خواب غفلت سر رسد
بهتر که سحر هر گز نرسد.............
غروب
mjm
همه ستاره دارند و من هنوز .........
شبی در میان اشکهایم ستاره ای را دیدم باخود گفتم او ستاره ی من است
نمی دانم چرا او هم از کوچه خلوت گونه هایم زود پر زد ....
اکنون عمریست من کوچه گونه هایم را خیس میکنم تا شاید دوباره برگردد....
اما باز ...همه ستاره دارند ومن.......
بی ستاره هستم..........................
