"ای آزادی ،تو را دوست دارم ،به تو نیازمندم و به تو عشق می ورزم ،بی تو
زندگی دشوار است ،بی تو من هم نیستم ، هستم ،اما من نیستم ،یک
موجودی خواهم بود تو خالی ،پوک ،سرگردان ،بی امید ،سرد ،تلخ ،بیزار ،بدبین
،کینه دار ،عقده دار ،بی تاب ،بی روح ،بی دل ،بی روشنی ،بی شیرینی ،بی انتظار
،بیهوده ،منی بی تو ،یعنی هیچ!...
ای آزادی ،من از ستم بیزارم ،از بند بیزارم ،از زنجیر بیزارم ،از حکومت بیزارم ،از
باید بیزارم ،از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم"
دکتر علی شریعتی
شمع
آزادی در زنجیر
سایه های جرات انسانها
همچون زندانی
می پوسد در سلول نگاهشان
وگاه به جرم بزدلی
اندیشه خود را
می فروشند به زنده مانی
دیو هوس
کشیده بر دستان ادراک آنها زنجیری از وهم مرگ
انسانها نفس میکشند در بند
و برای کودکان خود
افسانه ی آزادی را مشق میکنند.
و آزادی
استادی که روزگاری آزاد بود
او باور نداشت افسانه را
جایگاهش نه بلند بود که کودکی
برای داشتنش حسرت بخورد
نه پست
که بزرگی را کوچک کند
آزادی مردی فروتن
از قوم راستی و نیکی بود
اما روزی شّر را گذر از دیار نیک افتاد
و شّر
برای بر انداختن آزادی
رخنه در بن افکار انسانها
هوس را به خدمت گرفت
و او را
رنگین آراست
همچو آزادی ...
ولی!
چه عصیانگر و ویرانگر ذاتی داشت
سپید فطرتی را
کار با او دمی بود و دگر سیاه!
نیک کرداری را
دمی غفلت بود و دگر کار ، زار!
روزگاری جنگ بود
اما در خفا
روح مردی در بند میشد
و هزار نامرد در حق برادر می کرد جفا
غیرت و ناموس
عزت و شرف
چه واژگان گنگی...!
برای خود فروختگان
آزادی اسیر شد...!
و هوس این نامردمان
زنجیر در اندامش کرد
محبوس در عمق وجدان غافل انسانها
گاه مردی فریاد میزند
آزادی را
و حلقش دریده می شود
دیگری را
فریاد در گلو می خشکد
و کودکان در آرزوی بوسیدن آزادی
چشم بر هم می گذارند
تا در سکوت مقدس خواب خویش
برای آزادی دعا کنند
صدای سمفونی باران
می لولد در تن پیاده رو
و اشک آسمان بر سر خانه های بی روح می ریزد
کسی هق هق میکند
ایوان خرابی جان پناه کفشهای سوراخ کودکی شده
احساس آیا مرده؟
یا از آن همین ایوان خراب مانده؟
لطافت یا تنفر
بوی نم خورده یک غصه
کدام احساس سهم ما از باران است
و چه کسی قانون لطافت باران را تعریف کرد؟
آنکه از پشت پنجره
با لذت آوار باران را بر سر شاخه ی کوچک میدید؟
و کسی آیا لطافت باران را
از شاخه شکسته پرسید؟
و چرا کسی تنفر معصومانه کودک را
و غصه نم خورده اش را
قانون تعریف نکرد!
و هنوز باران با لطافت انحصاری اش
سالهاست که میبارد
شاید کودک ها عوض شده اند
اما هنوز هم احساسی نیست!
و خرابه های کم سوی منت بار
جای ایوان خراب را گرفته!
ولی
غصه نداشتن حتی کفشی سوراخ
نمناکی بارانی که تمام روزها باریدند را گرفته
و چه سنگین تر
جان کاه تر گشته!
و باز باران
با لطافتش کاخهای غرور را می شوید
و زمختی اش را
بر سر سقف پر ترک
احساس کودک میکوبد
و او کاسه دعای خود را زیر چکه ها میگیرد
تا حصیر پوسیده غرورش
تنها چیزی که داشت خیس نشود
و او هنوز به امید روز هایی آفتابی
مرثیه های باران را می گرید
و باران را نمی داند
چه بنامد؟
شاید قانون!
سايه هاي خيال
پشت پرچين نگاه جولان ميدهد
كسي ان سو تر
ناقوس سفر را
در جان جاده ها ميزند
و جز تو كسي نيست
سوار گرد جاده ها
براي با تو بودن
از جاده ها گذشتن افسانه است
شهري كه تو رفتي
پشت كوه هاي محال است
و من مانده...
خسته از راه وبي راه
سپردم دل را دست سايه هاي خيال
باشد قرار ما
آنسوي محال
شايد ...
روزي بال خسته خيال
رسد به دروازه شهر تو
وتو
خوب قصه تلخ زندگي من
اگر روزي گدايي براي عشق تو امد
از در نران
كه خسته ي راه است
مي ترسم بميرد
ياد وهم انگيزجدايي
از ميان برگ هاي خاطرات
لحظه اي سرخ ميكند
بوم سفيد چشم خسته اي را
چه خيالي كه دفن شد
زير آوار زمان
وچه ارزو هايي كه بوي تعفن تيك تاك ساعت را گرفت
و كسي حتي در خلوت خود
حس تكرار شدن را درك نكرد
وزمان
اكنون ارامگاهي است
پر از ارزوها و خيالات من
كسي نمي داند
فردا را
شايد بر روي همين گور خويش
بر تخت خوشبختي تكيه زنم
ولي من اهل اين روزگار نيستم
ميروم...
و ان دم كه شنهاي زمان از گلوي ساعت زندگي مي ريزد
من به دنبال گمشده ي خويش
خنجر بر سياهي شب ميزنم
تا روزي ديگر را خون غروب ريزم
و تشنه به رفتن
ميروم...
غروب
و سیاهی شب در تن شهر خواب آلود جاری است
فکری نمی تراود
کلمه ای بر ذهن بی اختیارم
لحظه ای چون برق
می نشیند و میگذرد
ولبم تشنه ی گفتن ان
طعم خام سکوت را مزه میکند
واز سردی ان بی اختیار یخ میزند
شاید سکوت اختیار کند بهتر است
اینجا دیگر چگونه جایی است
نه فکر راهی میرود
نه چشم به سوسوی چراغی
مانده ام فردا را چه کنم که دی دیروز نگرانش بودم
وروز دگر را که هنوز
توی صندوقچه زمان
در انتظار کهنه سدن لمیده
راستی نگفتم روزها چه تکراری ایست
تا می اید روزی ما تکراری نباشیم
وقت رفتن است
کوله بارت را چه کردی؟
اماده است؟
فردا که خورشید پیکر کوه را
در خون خویش غلطید باید برویم
چه تمنای بی عدلی
فردا بروم؟
غروب
چگونه باید تجسم کرد تورا
نمی دانم...
نمی دانم
در این کوچه افکارم
که در انتهای ان نوری می خواند مرا
در فکرم باید گذشت
از این تاریکی کوچه ها
نمی دانم...
نمی دانم
خوشحالم که هنوز آن نور هست
باید راهی بجویم
کوچه را طی می کنم عزیز دلها
عشق تو هست با من
می رسم روزی به انتها
می دانم...
می دانم
عشقی که صاحبش تو باشی
نمی گذارد در افتم به چاهی
می دانم...
می دانم
گرچه کوچه نرسیده به آخر
ولی پر از امیدم...
پر از امیدم
تقدیم به حضور مبارک آقا امام زمان(ع)
غروب
دیشب باران بارید
وگونه های پنجره از رفتن مسافر خیس شد
گلدانها اخم کردند
و باران ندانسته به رسم نوازش شاخه شان شکست
مسافر . رنگ باران رفت
بی التماس چتری
با بدرقه علف های سمج روییده لای سنگ فرش
که تقدیرشان شاید!؟
به تفریح دست کودکی آنجا کاشته بود...
رفت....
بغض نم گرفته ی او
پی هر رعدی
صاعقه ای و غرش ابری
ساده می شکست
اشکهایش زیر دست نوازشگر باران گم می شد
وشانه هایش
در التماس دستی که نبود
وکسی که نیامد
آرام لرزید...
ومسافر همچنان پی انکه نیافته
گم کرده بود.
رفت..........
غروب
روزگاری ایست مانده ام ...!
چه بنویسم...
از تلخی لحظه هایم؟!
ونخواستم وخواستنی هم نبود!
که لهظه های شیرینت را با آن تلخ کنم.
کسی که ندارد نمی بخشد
از بخل او نیست نمی تواند
ومن در میان این دیوارهای سرد
که پنجره اش رو به هیچ است
از غروب چه نقشی بنویسم
واز آن خورشید که برای رسیدن به پنجره ما وقت نمی کند
تنها دستی تکان میدهد ومی گذرد.
من هنوز دراین سکوت غم گرفته خویش
مانده ام...
چه بنویسم...!
و از زندان خویش که تنها پناه من است
از غولان سرمای کویر
که امده اند
درختان پیر قامت را به دشمنی نوازش میکنند!
وگاه از میان دَرز نگاه پنجره
بر وجود کِرخ من می نشینند
و دستانم را از نوشتن آخرین کلام باز میدارند
تا چند ثانیه سکوت بر آخرین سطر بنشیند
.............................................................!
غروب
طراوت زندگی از تو دارد دل من
رنگ خوش عشق از تو دارد دل من
هر چه باشدمرا سهم ازاین دنیا
به یک خال نگار تو همه بخشد دل من
گرچه خاموش وسیاه است روزگارم
به شمع رخت روشن خانه کند دل من
شبی چنین آسوده با یاد تو سر شد
بی تو با روز سیاهش چه کند دل من
کم است صبر دل عاشق دمی دریاب
ترسم از جنون رو به صحرا کند دل من
دراین ویرانهءدل نرنجان این خسته را
از دولت عشقت نظری آباد کند دل من
شب نشینان ازغروب ماه همه خفتند
ان یار که ماه درچشم اوست ندید دل من
غروب
mjm
شب فرا میرسد
غروب میبازد
غمی افزونتر سنگینی میکند
نوری نمی بارد
ماه با آسمان قهر است
شب محکوم دلبستگی به ماه است
روی خاک شب نشینی مینویسد
و به پای شمع به رسم هم نشینی آب می شود
گر شب ما به خواب غفلت سر رسد
بهتر که سحر هر گز نرسد.............
غروب
mjm
همه ستاره دارند و من هنوز .........
شبی در میان اشکهایم ستاره ای را دیدم باخود گفتم او ستاره ی من است
نمی دانم چرا او هم از کوچه خلوت گونه هایم زود پر زد ....
اکنون عمریست من کوچه گونه هایم را خیس میکنم تا شاید دوباره برگردد....
اما باز ...همه ستاره دارند ومن.......
بی ستاره هستم..........................

اشک عاشقی رسوا شد
قلم جان گرفت دفتر افکاری افشا شد
ورقی چند برای نوشتن دردها سیاه شد
با دل گفتم کار ما نوشتن شد
سوختن تا ابد باز ساختن شد
غروب کردم هر روز قسمت ما ندیدنت شد
مثل کلاغ قصه ها سهم ما نرسیدن شد
خاطره ها برایم امید دوباره شد
یادم هست با خود گفتی ،ساده بود ورسوا شد
نمی سوزد دلم هر کس عاشق شد،رسوا هم شد
ولی نمی دانم چرا بی وفایی رسم خوب رویان شد
هر چه صدا بود در فکرم خاموش شد
همچو نگاه من که از نظرت فراموش شد
اما فریاد بی صدای دل روی سطر ها صدا شد
حاصل صدای بی اهنگ شعر بی مخاطب شد
تقدیم به تمامی انهایی که کسی را ندارندتا نوشته ای برایشان تقدیم کند
غروب
mjm
شط بهم امیختن حادثه هاست
زندگی قدحی شیرین
به سلامتی تلخی هاست
زندگی نگاهی کوتاه
از پنجره ی کوچک ثانیه هاست
زندگی تولد اشکی
بعد از مرگ خنده هاست
زندگی باختن
برای بردن کینه از دلهاست
زندگی بی امان باران شدن
برای گل کردن غنچه لبخندهاست
زندگی عاشق شدن
رفتن یک جاده بی انتهاست
زندگی سوختن روی خط سرنوشت
همچون بازی بچه هاست
عشق یعنی بردی دلم با ناز
عشق یعنی عاشق شدم باز
عشق یعنی هر چه غیر از تو داریم بسوز
عشق یعنی سوختم ولی مشتاقم هنوز
عشق یعنی بر وادی بی رهگذر جانم بتاز
عشق یعنی محتاج توست این دل،ای بی نیاز
عشق یعنی تو دریا من سرا پا نیاز
عشق یعنی با نگاه خود رنگ دریایم بساز
مرگ یعنی پیوستن دو خط موازی به هم
مرگ یعنی رج زدن سکوت مبهم
مرگ یعنی سکوت عقربه ی ساعت
مرگ یعنی به آخرین نفس،قناعت
مرگ یعنی انتخاب،شهادت
مرگ یعنی سفر رفتن بدون عادت
مرگ یعنی قفس کهنه را شکستن
مرگ یعنی با تن رنجور پریدن
غروب
MJM
چه می شود گل رااسوه عشق بدانیم
خاری که اویخته در سینه ی گل بدانیم
خار عاشق است گر چه زیبا نیست
گل می فهمدش عاشقی ادعا نیست
***************
انتظار
تا کی در این پرده ی احساس دل سوخته باشیم
باز آ که در دل زخمها از دوری تو نهفته داریم
شرم است درد دل با بیگانه و ناکس بگویم
بازآ که طبیب توئی و دوا تو درد خود باتو بگویم
غروب
MJM